خرید بک لینک
خوابم اینقدر سبُک بود که با اولین آلارم گوشی از خواب پریدم و سعی در قطع کردن زنگ داشتم تا بقیه رو از خواب بیدار نکنم .. قطع که کردم سرمو گذاشتم رو بالش که هنوز پلکام رو نبسته بودم ، مامانم صدام زد :| یعنی انقدر اون لحظه دلم میخواست به مخترع یا مکتشفِ مدرسه اون فحشهایی که بلد نبودم رو هم بدم :/ صبحونه هم که یه تیکه نون و پنیر که اصلا گوشهی معده رو هم نمیگرفت :| صبحونهیِ قبل مدرسه فقط برا من نمیچسبه یا شما هم اینطوری هستین ؟
چه خوبه که تو مدرسه جدید که هیشکی رو نمیشناسی دو تا از دوستایِ سالِ قبلِت هم همون مدرسه باشن .. البته اینو موقع ثبتنام فهمیدمها ولی حسِ خوبی داره .. زنگ آخر هم گفتن آزادین و اینا .. دو تا از همکلاسیهایِ دوران ابتدایی رو دیدم که از یکیشون متنفر بودم همیشه :( فقط سلام و اینا دادم .. ولی با اون یکی گرم گرفتم :)
تو کلاس هم که کلا 10 نفر بیشتر نبودیم :| کلاس هم بزرگ تو گُم میشیم :| آخر یکی از معلما گفت یهجا بشینید که ما هم فقط یه ور رو نگاه کنیم .. بوفه مدرسه رو هم که نگو .. از امروز شدم مشتری ثابتِش ^__^ بوفه نیس ، رستورانِ :)) در کل هم که واسه سه روز اول هفته برنامه دادن ، معلوم نیس میخوایم سهشنبه ، چهارشنبه چیکار کنیم .. امروز هم که معلما اومدن فقط حرف زدن .
امروز ما هم اینجوری گذشت .. :)

پی نوشت :
:: چند روزه این آهنگ رو پیدا کردم ، خیلی وفته خونده ولی من تازه میشنوم ... خیلی خوبه :) هم ترکیِ هم کردی و هم گیلکی .
دانلود
:: واسه این ماه رو هم خریدم (عکس) + داستانِ همراهِش که فوقالعادس :)

برچسب: نویسنده: پویا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 12:33

صفحه بندی