کاش انگشتام میشکست و
این رایها رو نمیدادم و
پیشنهادِ چالش نمیدادم ، یعنی میخواستم بخندم خودم سوژه خنده شدم
:/1. سوتی زیاد دادم ولی باور میکنین یادم نمیاد ؟ راستش یادم میادها ولی اینجا خب جاش نیست که بگم
:/ ولی یه چیزی که همیشه یادم مونده اینه که ؛ فک کنم هشت ، نُه سالم بود تو پیادهرو داشتم دوچرخه میروندم از یه مغازه یه دخترِ اومد بیرون نتونستم جلو خودم رو بگیرم با دوچرخه رفتم تو شیکمِش
:| بعد که خورد زمین بلند شدم پا گذاشتم به فرار
:/بعد اینکه تو با یکی حرف بزنی
(مجازی) خیلی باهاش راحت باشی و فک کنی پسره ، بعد یه هو بفهمی طرف دختر بوده
:| چه حالی میشین انصافا
:/ 2. اولین خاطره هم نمیدونم کدوم یکیش قدیمی تره ولی این یادمه که وقتی دو سالم اینا بود یه خونهای اجاره بودیم که پائینش صاحبخونه اینا بودن بعد خونهمون یه بالکن داشت به حیاطِ خونه صاحبخونه ، بعد صاحبخونه یه پسر داشت
(پسر که نه مرد :| خیلی بزرگه) اسمش فرهاد بود من میرفتم تو بالکن
صداش میزدم
:| همین ..
:/یه خاطره دیگه هم یادم میاد اینه که مادربزرگَم یه پرنده داشت ، اسمش رو نمیدونم ولی خیلی ازش میترسیدم ، بچه بودم خب
:| وقتی میرفتم خونهشون از ترس مادربزرگم رو صدا میزدم اون منو میبرد تو خونه .. یه روز عموم اومده بود گرفتِش جلوم سرِش رو برید بعد شب بابام اومد رو گاز سرخش کرد خوردیم
:|3. و حالا رو نمایی میکنم از یونیفرمم
:| یعنی بهارخانم پاک آبرومون رو بردی
:| البته خودم کردم که لعنت بر خودم باد
:( بفرمایین اینم یونیفرمَم (
عکس) از پیرهنِش متنفرم
:| شلوارِش باز خوبه ، منظور خوش دوخته ولی خب مجبوریم بسوزیم و بسازیم ..